Wednesday, August 27, 2008

*
معلوم نیست چرا همیشه روزای چهارشنبه باهوش تر از روزای دیگه میشم
یعنی اگه روزی اتم رو کشف کردم چون هنوز کشف نشده یا جارو برقی رو اختراع کردم اون روز حتما بدانند که چهارشنبه است! با این وجود من خیلی هم علاقه به این روز ندارم. چهارشنبه روزی ست که زندگی رو همون جور که مزخرف ست باید قبول کرد. یعنی من هیچ وقت بهانه ای براش پیدا نمی کنم. نه مثه دوشنبه ها حق دارم ادعای افسردگی کنم! نه مثه جمعه ها می تونم از شدت هیجان و ذوق مرگی غش کنم و قند تو دلم آب کنم
...

Tuesday, August 26, 2008

*
هر انسان چند در صد از عمرش رو در صف می ایسته؟
... من با ایستادن در صف و صبر کردن مشکلی ندارم
!فقط دوست ندارم با من هم مثه بقیه رفتار کنن

Saturday, August 23, 2008

*
درست موقعی که قراره همه چیز روال درست و عادیش رو طی کنه یه چی خراب میشه
همه آدما در وجودشون یک ضمیر خرابکاری دارن! فقط طرز بهره برداری ازش رو بلد نیستن که اونم من می تونم بهشون یاد بدم

Wednesday, August 13, 2008

*
شده بشینی زیر این درخت و به افق دور دست خیره شی بعد یه چی تالاپ بخوره تو سرت و متوجه شی قبل نیوتون خیلی ها جاذبه زمین رو کشف کرده بودن و از فرط شکستگی جمجمه زنده نموندن
...

Tuesday, August 12, 2008

*
حاضرم دو دانگ از عمرم رو بدم واسه خواب امروز ظهر
دارم غش می کنم
یعنی حسین حسین آ
...

Tuesday, July 22, 2008

*


کاش کی کش می اومدم

با اینکه تمام سلول های بدنم دچار بحران کوفتگی شده باز روحیه م رو نباختم و همچنان دو روزه ورزشکارم! رفتم باشگاه تارعنکبوتا اسم نوشتم که روزی مثه اسپایدرمن در جامعه افتخار آفرینی کنم
...
من همیشه یه چیزایی رو تو ذهنم می نویسم که یادم نره بعد یادم میره کجای ذهنم نوشتمش و در به در کوچه پس کوچه های ذهن رو دنبال آدرسش میگردم و در بین راه به آدرس های دیگه میرسم که باید گلدونا رو آب بدم, لباسا رو از خشکشویی بگیرم, اجاره رو بدم, دکتر رو کنسل کنم, قبولیه خواهرم رو تبریک بگم, روغن ماشین رو عوض کنم...ولی یه چیزی یادم نمیاد

Tuesday, July 15, 2008

*


کلمه هام تلف شدن! از دم دست و پاشون شیکسته و مجروحن
...
دیشب سرانجام موفق شدم با چه گوارا دست بدم تو خواب و امروز مدارم موفق شد روشن بشه بی هیچ انفجار و آتش سوزی
هر بار که این جوراب آبی هام رو روزای فرد نمی پوشم تا بیست و چهار ساعتش سر بلند و موفقم

Wednesday, July 9, 2008

*

!اینا می خوان بزنن و روشون نمی شه؟
...
همه چی با یه سنگ شروع شد
فک کن تجارت اسلحه و تکنولوژی جنگی امروز به چه شکل بود اگه انسان های نخستین به جای سنگ به هم جیرجیرک پرتاب می کردن
...
من یه جیرجیرک تو خونه م گیر کرده. باهاش که حرف میزنم گوش میکنه و ساکت میشه و در مورد حرفام خوب فکر میکنه

Monday, June 30, 2008

Friday, June 27, 2008

*

Thomas Fersen

Wednesday, June 25, 2008

*
یه بابایی هست سر کار که بازنشسته شده ولی ما باز هر روز میبینمش
بهش میگم چرا دیگه میای؟! خوب برو مسافرت! فقط دو روز از عمرت مونده برو بگرد!! میگه من که پاسپورت ندارم و هرگز نداشتم! میگم عجب الاغی هستی خوب برو پاسپورت بگیر. میگه آخه جاهای دیگه که انگلیسی حرف نمی زنن. کجا برم؟
فکر میکنم تو این 70 سال نه تنها پاش رو از این شرکت و مملکت بیرون نذاشته که یه بار هم نقشه جهان رو ندیده. اون روز میگه کشوری به اسم ارمنستان وجود نداره. نشونش که میدم میگه وقتی ما مدرسه می رفتیم این مال عثمانی ها بوده! خدا هر چی آدم تنبل و بی سُواد تو شرکت ما سبز کرده. دارم میرم براش فرم تقاضای پاسپورت و نقشه جهان رو پرینت کنم. یعنی توهین به بشریت تا کجا؟

Monday, June 23, 2008

*

من دارم زبان اسپانیایی یاد می گیرم
انگار یه دنیا رو بهم دادن...یه روز می تونم باهاشون راست راستکی صحبت کنم
!! فکر کن

Friday, June 20, 2008

*
چطوری میشه از اینجا رفت کوبا؟
شما بلدین؟

Sunday, June 8, 2008

*
فکرام بی اجازه راه می افتند که برن گردش
سرم رو میگیرم پایین و فکرام میریزن رو کیبورد
سرم رو میگیرم بالا و فکرام میریزن تو حلقم
و من همه فکرام رو خوب قورت میدم
که مغزم فرار نکنه
...

Friday, June 6, 2008

*

روحیه هنرمندانه م در شرف غلیان است
!یه آبرنگ به من بدین
من حروم شدم
حیف من
حیف تو
...

Tuesday, June 3, 2008

Saturday, May 31, 2008

*
همین الان مثه یک دسته گل شدم از انسانیت و وقار
...

Friday, May 30, 2008

*
همیشه فردایی هست که خرابکاری هامو درست کنه
...

Monday, May 26, 2008

*
امروز خیابان وست وود و آدماش بو قرمه سبزی میده. انگار رستوران شعله قابلمه ش رو تو جوب آب خالی کرده باشه
...
به من میگه من فقط قرمه سبزی های مامانم رو دوس دارم و جلوی چشم حیرت زده حضار دود قلیون رو قهرمانانه میده بیرون و میگه به این میگیم ابر ایرانی! همکارم سر قلیون رو میزاره دهنش و با تمام نیرو محتویات دهانش رو فوت میکنه تو قلیون و مثه احمقا می پرسه پس ابرش کو؟
تو فکرم که پشت دستمو با این ذغال دقیق داغ کنم و دیگه با همکارام نیارمش بیرون. گفته بود میخواد مثه خودمون با فرهنگ شون کنه ولی نه با دخانیات و سماق! که سماق هم پدیده ای ست خارق العاده! و چون این شیش تیکه ش به سیخ است ما صداش می زنیم شیش کباب!! با نظریه ش که مخالفت کنی میگه تو چیزی حالیت نیس! میگه من دوستم یکی از این قلیونا رو تو ماشین مرسدس بنزش جا سازی کرده. سر هر چراغ قرمز یه پوک هم به قلیونش میزنه. حضار تحسین وار حیرت میکنن! می پرسن منع قانونی نداره؟
با دستام نشونش میدم که دارم خاک ها رو جمع میکنم تا بریزم بر سرش! و ادامه میده...که ما می خوایم این قلیون رو به سیستم تهویه هوای خونه مون وصل کنیم تا وقتی دو شاخه ش رو زدیم به برق دودش از دودکش بره بیرون و خیلی سرطان ریه نگیریم!! و به امید خدا بعد از انرژی هسته ای میریم یه دستگاه قلیون وایر لس اختراع می کنیم که بی لوله و بی سیم راحت تر ببرمیش پیک نیک
...

Friday, May 23, 2008

*
!جمعه خوشایندیست
پر از ابر های اخمو و سیبیلو. فیل م یاد پرتلند کرده و می خواد بره تو مه و سرما و درختاش قایم شه و یه روز آفتابی برگرده
من هم میرم طناب دارمو ببافم
...