Wednesday, January 30, 2008
Sunday, January 27, 2008
Tuesday, January 22, 2008
Monday, January 21, 2008
Friday, January 18, 2008
میرم فرودگاه دنبال دایی جان. بعد از قرنی می بینمش. انگار کودکی خودم رو می بینم. خیلی پیر شده و هیچ من رو نمیشناسه
دایی جان (دایی مادرم) مردی سالخورده و تنهاست که تو همسایگی ما زندگی میکنه. مادرم هفته ای یک بار خواهرم رو به کلاس پیانو میبره و من چون کوچکترم باید به خانه دلگیر و تاریک دایی جان برم. دایی جان با اینکه مردی محترم و مهربان است ولی حوصله من رو نداره و من حوصله او را. برعکس مادرم که میگه "این طوری دایی جان هم از تنهایی در میاد" من مطمئنم او تو رو دروایسی این ساعات درد آور رو تحمل میکنه
دایی جان همیشه خانه و پیرهن و شلوارش هم رنگ موهاش خاکستریه. با دیدن من و مامان تلاش میکنه لبخند بزنه. بغلم میکنه. بغلش بوی لیمو ترش میده و سیر و پیاز! لپم رو گاز میگیره و مثه همیشه می پرسه "دودی تو پدرسوخته تری یا حکیم فانوس"؟
با رفتن مادر ثانیه ها به شمارش در میاد. دایی جان میگه "دودی برو اونجا بشین مشقت رو بنویس!" و من کیف و دفتر و مداد رنگی های جویده شده و بی قواره م رو آروم می چینم رو میز و در حالی که با خودم قرار میزارم تا ابد با مامان و خواهر و تمام دنیا قهر بمونم ساکت خیره میشم به دایی جان که عینکش هم خاکستریه و داره مثلا مطالعه میکنه
دایی جان دیوانه ست! هر وقت من رو بیکار می بیبنه میره کتابای علمیه بی عکس و رنگش رو می آره برام تا من هم مطالعه کنم. مثل اینکه نمی فهمه من هنوز مدرسه نمی رم و سواد ندارم. میگه تو باید خوب درس بخونی تا دکتر بشی. دایی جان سالهاست داره مطالب پزشکی گردآوری میکنه. مقاله های پزشکی روزنامه ها رو قیچی میکنه می چسبونه تو دفتر بزرگش تا یه روز کتابشون کنه. اون همه میوه ها رو می شناسه و می دونه هر کدوم چه خاصیتی داره
دایی جان فکر میکنه این وسط لیمو ترش هم میوه ای ست و از بین همه میوه های دنیا به این یه دونه خیلی ارادت داره. باسه همینه که تو یخچالش غیر آب کلی لیمو ترش هم پیدا میشه. از رو صندلی پا میشه میره برام لیمو ترش میاره و باسه صدمین بار میگه "دودی می دونستی لیمو ترش چقدر خاصیت داره؟! بیا برات قاچش کنم". لیمو ترش رو از وسط قاچ میکنه نصفش رو میزاره جلوی من و نصف دیگه ش رو می چلونه تو چشماش و در حالی که چشمش می سوزه میگه: آب لیمو بینایی چشم رو زیاد میکنه
دایی جان ول کن نیست هر آشغالی که گیر میاره تو چشماش می ریزه. الان می خواد آب پیاز رو بریزه تو چشماش. به من میگه "پیاز هزار و صد مرض رو از آدم دور میکنه و همه میکروبا رو میکشه". چشماش می سوزه و صدای ناله ش رو می شنوم. سرم رو بیشتر فرو میکنم تو دفترم و فقط از خدا می خوام مادر زودتر برگرده. بعد از سالها مادر میاد و دایی جان میگه دختر خوبی بود...مشقاش رو کرد, میوه ش رو خورد...به سلامت
Wednesday, January 16, 2008
Thursday, January 10, 2008
Wednesday, January 9, 2008
Friday, January 4, 2008
Wednesday, January 2, 2008
Thursday, December 27, 2007
Monday, December 24, 2007
Saturday, December 22, 2007
Thursday, December 20, 2007
Wednesday, December 19, 2007
Monday, December 17, 2007
*
freerice می گفت در بازی کلمات سایت NPR امروز صبح برنامه رادیویی
WFP به ازای هر لغت صحیح انتخابی شما, اسپانسر سایت 20 دانه برنج به
برنامه غذایی سازمان ملل, برای کمک به گرسنگان سراسر جهان اهدا میکند. این برنامه رادیویی دقیقا انگشت گذاشت رو یک نقطه حساس ما و خاطر نشان نمود این سایت فقط به درد افرادی می خورد مثل خودمان که علاقه دارند در حین نجات دادن بشریت به روش مجانی در یک امتحان درد آور از قبیل
GRE GMAT SAT VA EMTEHAN MARG O ZENDEGI GHABOOL BESHAN !
رادیو می گفت بالاترین امتیازی که تا الان کسب شده 50 است و تا امروز حدود 9,123,269,430
دانه برنج اهدا شده است. اگر شما در این بازی شرکت کردید و امتیازتون بیشتر از 46 شد به من بگید تا عمیقا به دانشمندی تون تبریک بگم
...
سر کار در حالی که شدیدا مشغول نجات دادن بشریت با بازی کلمات بودم بیلی طلبکارانه اومده میگه این شکل چیه. اون شکل یک نمودار بی سر و ته بود...بهش میگم بیلی تو می دونستی در دنیا روزانه حدود 25000 انسان از گرسنگی می میره که اکثرشون هم کودک هستند؟! میگه: " آره خیلی دردناکه. ما چند سال پیش که رفتیم هند خانومم طفلکی اونا رو که می دید تا دو روز غذا از گلوش به زور پایین می رفت و داشت از گشنگی می مرد. ولی مردم هند باید خدا رو شکر کنن که هر چی دارن از سر استعمار انگلیس دارن. من خودم اجدادم از کوئیکر های انگلیس بودن که برای آزادی مذهبیشون اومدن آمریکا و حالا بعدا برات ماجراش رو تعریف "میکنم...الان دیگه وقت ناهاره
Saturday, December 15, 2007
گاهی روزها دلم می خواهد مودب بشوم و طبق قوانین از نقطه و ویرگول و علامت های خنده دار استفاده کنم. از علامت ویرگول که خوشم می آید, من را یاد اودکلن و گره کراوات می اندازد و سیگار برگ. سیگار برگ که من را یاد چه گوارا می اندازد و چه گوارا که من را یاد میدان انقلاب. فکرهایم تا همین جا می رود. همین!! این همین را به سادگی نگیر. به اندازه خریت من پیچیده ست و عمیق. گاهی دوست دارم تظاهر کنم به پیچیدگی. همان گاهی که به واقعیت نزدیک میشوم و می خواهم جیغ بزنم از این همه من معمولی



