Monday, February 23, 2009

*
دنبال یه پام که دو تایی بپریم پایین
هر وقت از گلدن گیت پرید من هم پشت سرش از تخت می پرم پایین

Monday, February 16, 2009

*

چقدر اینجا ساکته!!! پنداری عروس رفته گل بچینه
...

Friday, February 13, 2009

*
همش این روزها کله ام پر است از فرضیه
فرض می کنیم من یه مرغ دارم که روزی سه تا تخم میذاره
وااااااااااای فرض کن؟

Thursday, February 12, 2009

*
کاش همه آدمها به بی غل و غشی یه من بودن
...
افسوس
...
آه

Wednesday, February 11, 2009

*

امروز روحیه کاریم رو تو تختخواب جا گذاشتم

Thursday, February 5, 2009

*

امروز بيرون بودم و تصميم گرفتم برم خونه. بعد تصميم عوض شد وهمون بيرون موندم

Wednesday, February 4, 2009

*
امروز تو خونه بودم و تصمیم گرفتم برم بیرون. کفشامو پوشیدم و از در رفتم بیرون. بعد در رو پشت سرم بستم

Thursday, January 29, 2009

*
امروز دکترم می گفت باید سعی کنی قرص هات رو به موقع بخوری اگه می خوای مدادت پیدا شه
...
خودش برش داشته می دونم

Thursday, January 22, 2009

*

امروز هر چی می گردم مدادم نیست

Tuesday, January 20, 2009

*

چه کاریه که من با آدما حرف بزنم وقتی می تونم هر روز با مدادم حرف بزنم

Monday, January 19, 2009

*
امروز در حالی که به مدادم نگاه می کردم مدادم هم برگشت منو نگاه کرد و گفت دیرت شده!؟! به نظر جمله ش بیشتر خبری بود تا پرسشی. پس من حاضر شدم که برم سر کار و بعد دیگه مدادم چیزی نگفت. من هم چیزی نگفتم

Friday, January 16, 2009

*
امروز مدادمو از رو میز برداشتم و گذاشتم تو کیف. برای اینکه مطمئن شم مدادم رو گذاشتم تو کیف در کیفو باز کردم و دیدم هست. در کیفو بستم و چند دقیقه بعد فکر کردم نکنه مدادم نیست. پس در کیف رو باز کردم و مدادم بود...و کماکان به باز و بستن کیف ادامه دادم تا شب شد

Thursday, January 15, 2009

*

امروز تصمیم گرفتم تو وبلاگم یه چیزی بنویسم. مدادم رو برداشتم و خیلی خوش خط اینا رو تو وبلاگم نوشتم
بعد یادم رفت آخرش نقطه بزارم و تا شب ناراحت بودم که جمله م رو تموم نکردم
...

Wednesday, January 14, 2009

*

من هر وقت که میام سر کار تازه وقت سر خاراندن و وبلاگ نوشتن پیدا می کنم. چه قدر هم سخته این دو کار و با هم انجام دادن

خوش به حال اینایی که
1. سه تا دست دارن
2. سر ندارن
3. الان خوابیدن
4. یه مداد دارن

من دیگه از فردا مدادمم میارم اینجا و باهاش تو وبلاگم یه چیزی می نویسم...می تونم اون وقت باهاش سرمم بخارانم...و حتی تهش هم بجوم و باهاش نقاشی بکشم...فردا خیلی کار دارم

Tuesday, January 6, 2009

*
این روزها دلم همش آماده این است که هری بریزد پایین
...

Monday, January 5, 2009

*
امروز بعد از چهار هفته زندگی بی درد میریم سر کار تو سری زنان
...

Thursday, January 1, 2009

*
من از غصه داشتم می رفتم سرم و بکوبم به دیوار بعد در حالی که کسی نبود جلومو بگیره سرم رو کوبیدم به دیوار و هیچ اتفاقی نیفتاد. پس نشستم اون گوشه و احساس دلتنگی کردم
...
زنده باد تهران و کافی شاپاش
زنده باد آدماش
و اتوبوساش
و غیره
و دیگر هیچ

Wednesday, December 24, 2008

*
دارم فک می کنم بمونم. این جوری به قول لیلا بیشتر خوش می گذره
تهران یه خوبیش اینه که همه با آدم کار دارن در حالی که اونجا بمیری هم کسی باهات کار نداره
من که تو این اتوبوس هزار تا دوست پیدا کردم بس که مردم قابلیت صمیمی شدنشون وحشتناک بالاست! امروز یه خانومی که داشت خودش و همه رو می کشت که بزنه تو صف و هی هولمون میداد که جا شه چون اصولا صف و نوبت برای دیگرون خوبه ولی برای ما نه, باعث شد سرش داد بزنم و از این همه پتانسیل پنهانیم حال کنم!! من کاملا می تونم در یک محیط نا آرام موجود نا آرام و وحشی بشم. حتی قادرم گاز بگیرم و لگد بندازم اگه پاش بیفته...خدایا چقدر کیف میده. خلاصه تو اتوبوس این خانوم کنار من ایستاده بود و من شدیدا هنوز خودم رو گه کرده بودم و عصبانی بودم که خانومه بی هوا شروع کرد خاطره تعریف کردن و معلوم شد طرف چه فرشته ایه! از خودش گفت و پسرش که تو گرگان درس می خونه و قصد ازدواج داره و یه بار هم رفته خواستگاری و بهش دختر ندادن چون پدر دختر نژاد پرسته و فقط با پسرای گرگانی حال میکنه و طرف چه دختر گلیه و حیف این دختر که فرزند چنین پدر خریه و این که همه دخترا ایشالا بختشون باز شه!! من قراره از فردا سبزیمم ببرم تو اتوبوس پاک کنم و دوستان بیشتری پیدا کنم
حیف من
حیف شما
...

Monday, December 22, 2008

*
این اتوبوس بی آر تی ها هستن تو تهران! من جونم واسه شون در میره
هر روز از ایستگاه آزادی سوار میشم و تا چهار راه ولیعصر در کنار بقیه می ایستم و در حالی که گاهی له هم میشم آدما من رو نگاه می کنن و من آدما رو نگاه می کنم و بعد گاهی نگاشون نمی کنم و به جاش به نقطه نامعلومی نگاه می کنم تا برسیم. وقتی می رسیم و با انبوه جمعیت میریم بیرون و انبوه جمعیت میان تو و من به اون ور خیابون با هزار بدبختی می رسم درست همون لحظه همون ور خیابون احساس می کنم زنده ام و کیف میکنم از اینکه هستم در جامعه و به راستی جامعه بدون من یه پاش می لنگه
...

Saturday, December 6, 2008

*
می دونی تو تهران هیچ خبری نیست
حتی 16 آذرش هم هیچ خبری نیست
همش مسخره ست