Wednesday, May 14, 2008

*
... آه چه روز کش داری
عقربه های ساعت لج باز و خرفت و تبلن. هیچ جوری جم نمی خورن. ساعته جونش در میاد تا بشه پنج عصر حتی چهار عصر یا سه عصر یا یک و نیم
...
چه صبورانه زمان نمی گذره. ساعت رو نگاه کردم 11:00 بود. نیم ساعت گذشت دوباره نگاه کردم 11:01 بود
قالب تهی کردم

Saturday, May 10, 2008

*
!هیچی رو نمی تونم پیدا کنم. همه چیز جا به جا شده
از در که وارد میشم خونه دور سرم می چرخه! مادر و پدرم عاشق تغییر دادن من و خونه م و سر تا پامن. قرنی یه بار اگه بیان من و این دو سه تیر و تخته رو کون فیکون میکنن. پدرم میگه ببین مادرت چه با سلیقه همه چیز رو تغییر داد. اشک تو چشام جمع میشه و در حال سکته ناقصم. مثه بچه های کتک خورده میگم دستتون درد نکنه
جای پوستره دوباره همون تابلوی بی ریخت پنج سالگی رو گذاشتن. عکس اخمو ترین و غمگین ترین کودک دنیا!! پدرم میگه نمی دونم این بچه!! چرا از عکسش متنفره؟! مادرم میگه این قشنگه!! این توئی! خود کودک درون ته. بعد با قهر می پرسه تو سیگار می کشی؟ خجالت نمی کشی؟ بابات همه ش رو انداخت دور...یعنی چه چیزای دیگه ای پیدا کردن؟
حالا خودم و هیچی رو نمی تونم پیدا کنم. چشمم می افته به کودک درونم رو دیوار که بد عنق ترین و غمگین ترین کودک دنیاست. غصه م میگیره و دلم سیگار میخواد. بعد میگن چرا جوونامون معتاد میشن؟
...

Thursday, May 8, 2008

*
یه بلا تکلیف لنگ در هوا چه شکلیه؟
...
امروز اصلا همه تکلیف شون با خودشون و ما روشن نیست
دیدی با یکی دوستی و همش به هم میاید! همه میگن اینو
بعد که قهری هرگز به هم نمی خوردین! همه میگن اینو
! باز که دوباره باهاش دوستی هیچ کی نمی گه اینو که ما رو اوسکول کردی یا خودتو
...

Wednesday, May 7, 2008

*















یه روز بد!! با جمع کردن اراده و توان و انرژی منفی ما می تونیم کم ترین چیزی بشیم که هستیم! سعی کنید میشه. فقط یادمون باشه که همیشه نصف لیوان خالی است

...
چه روز خوبی!! روزایی که رییسم نمیاد سر کار بیشتر از روزایی که خودم نمیرم سر کار خوشحال ام
لیوانمون شیکسته
...
چطور میشه تمام روز استرس داشت تمام مدت عصبانی موند و هر وقت عشق مون کشید خسته شد؟
لیوانمون رو چسبوندیم

Sunday, May 4, 2008

*
این آخر بی انصافی و حتی بی مروتی ست که از پارسال تا حالا حقوق ها صفر برابر شده و قیمت بنزین دو برابر شده...گالونی چهار دلار؟! آدم سیستم حرارتیش در حین عبور و مرور دچار بدبختی میشه. یه جاش جیلیز ویلیز میکنه در حالی که هیچ جاش خنک نمیشه. اصلا دلم برای هیچ کی تنگ نیست! خیلی با احساس میگم دلم تنگ شده میای پیشم؟ خیلی بی احساس میگه پول بنزینم رو میدی بیام! آدما چه محترمانه عشق رو فدای پول می کنن... بر سر عشق چه آمده بدبخت؟؟

Thursday, April 24, 2008

*
یه روز صبح از خواب پا میشی کرکره رو می کشی پایین و تا شب تعطیلی
...
!امروز معلوم نیست دنیا دست کیه
همه رقم تعطیلی م
نقطه

Tuesday, April 22, 2008

*
سر کار یه آقای چینی داریم که اسمش هانگ نی است و یه آقای چینی داریم که اسمش نی هانگ است. هر دو شکل همن و من قرار است هرگز نفهمم کدام کدام است. اصلا یکی از معضلات امروز در جامعه اسم آدماست. تو این مملکت نه کسی اسم من رو یاد میگیره نه من اسم کسی رو یاد میگیرم
...
یه همکار هندی دارم که همیشه از باغچه ش آووکادو می چینه میاره سر کار. دیروز باسه یه عمر ازش آووکادو گرفتم و دوست شدیم. داشت عکس بچه هاش رو نشون می داد که "این لاکی یه, این ریکی یه, این نیکی یه, این میکی یه, این خیکی یه..." از خنده در شرف انفجار بودم

Sunday, April 20, 2008

*
از بس جدول حل کردم یه چشمم افقی می بینه و یه چشمم عمودی
...

Friday, April 18, 2008

*
اینایی رو دیدی که چون تو خونه سطل آشغال ندارن ناخون گیرشون رو میارن سر کار, پشت همون میز, بغل گوش تو, در دید رس تو, ناخون میگیرن و محیط زیست و اعصابت رو به لجن می کشن
از فردا آقایون می تونن ریش تراششون هم با خود بیارن
روز به روز آزادی هامون بیشتر میشه
...
رییس ام روزایی که جن هاش در نرفتن بد اخلاقه. بهش یاد ندادن که این اخلاق سگش رو بزار خونه بعد بیاد سر کار. هر نیم ساعت یه بار اومد پرسید "پیشرفت ما در چه حاله؟" آخرش گفتم پیشرفت ما در هیچ حاله اگه هی بیای اینجا و همون سوال رو باز بپرسی

Thursday, April 17, 2008

*
آدم وقتی عشق و عاشقی از سرش می پره
تازه می تونه با خیال راحت بشریت رو نجات بده
...
!چه ناراحت

Tuesday, April 15, 2008

*
من دیگه آدم با نظمی شدم
هر روز بداخلاق میشم
هر روز بی خیال میشم
هر روز بی فرهنگ میشم
...
اما تو چی؟
موی بلند, روی سیاه, ناخن دراز
واه و واه و واه
...

Sunday, April 6, 2008

*

تو این عروسی باسه اولین بار احساس کردم مهم واقع شدم. ازم خواستن به عنوان شاهد عقد زیر اون ورقه رو امضا کنم. اینقدر حس ذوق مرگی بهم دست داد که به جای مادر عروس من تو چشمام اشک جمع شده بود
من خودم میام شاهد عقد همه تون میشم. فقط سریع تر تا من خودکار بیک ام خشک نشده

Tuesday, April 1, 2008

*
از صبح طبع شعرم پوکیده. قافیه ش نمیاد. می خواستم یه بیت شعر سر سفره عقد دوستم آماده داشته باشم
این خوبه؟ آی آی آی انگشتم *** گیر کرده باز تو گوشم
ولادیمیر خان خوشش اومده. میگه خیلی بی استعدادی. اینا رو فقط بزار تو مجلس ختم من بخون که مردم یک دل سیر گریه کنن! شاید یه روز دیوان شعرم رو تقدیم کنم بهش یا اصلا هم می دمش به شما

Monday, March 24, 2008

*
اولش شیفته رفتار و حرفاش میشی بعد نیم ساعت شک می کنی بعد یه ساعت می فهمی یارو دیوانه ست
...
اولش فکر میکنی یارو دیوانه ست بعد نیم ساعت شک میکنی بعد یه ساعت می بینی مثه خودت فیلسوف ست
...
چه مشکوکن همه

Wednesday, March 19, 2008

*

عیدتون مبارک

Thursday, March 13, 2008

*
خوب شد آن چیزی که به سرمان رید یک گاو نبود
...
کاش کی بود

Wednesday, March 12, 2008

*

گندم کچلم جوانه زده است
هیپیپ هوراااااااااااااا
...

Tuesday, March 11, 2008

*
فیل ام هی بحران زده میشه
دیروز یاد هندوستان کرد
امروز یاد قبرستان کرد
بعد افتاد و دندونش شیکست
...یکی بود یکی نبود

Monday, March 10, 2008

*
تا حالا محاسبه ت کردن؟
بعد به نتیجه برسن
...
بعد حل شی؟
یعنی محو شی

Saturday, March 8, 2008

*
...من مردی را دیدم که عشق را محاسبه می کرد