Monday, October 15, 2007

*
آدم یا باید کور شه و نبینه یا اگه می بینه باید مثبت ببینه
تازه آدم باید شکر گزار هم باشه و هر بلای آسمانی و غیر آسمانی که سرش اومد خدا رو شکر کنه
این یک واقعیته...که وقتی باور کردی خوشحالی پس خوشحالی
یعنی اینکه دنیای ما دنیای ذهنی مونه و بس
اگه بیان مردم دنیا رو هیپنوتیزم کنن و بگن شما همه خوشبخت و آزادید...همه با هم میگن ما خیلی خوشبخت و آزادیم
!این ممکنه با امواج تلویزیونی
خلق خوشبخت عالم هستی

Sunday, October 7, 2007

*
از قبل همه برنامه ش رو چیدم و قراره یکی از بهترین روزهای زندگیم باشه
یه صبح سرد و خوب
یه قهوه داغ با خبرای بد و غیر داغ
تیتر روزم میشه حرف زدن یه دوست خیلی عزیز با من
فکرم میره تا اون و فیلم پاپیون و دانشگاه و عکس مردی که بالای صخره ایستاده و می خواد بپره...می خواد بپره اما نمی پره
چقدرهمیشه وسوسه پریدنش هست...حسرتش هم هست
آینده هم هست

Friday, October 5, 2007

*

نتونستم مقاومت کنم و اینجا نزارمش
مرسی از لیلای عزیزم

Wednesday, October 3, 2007

*
چقدر پاییز قشنگه
برگ نازنازی
"تو گوش شاخه میگه "به امید دیدار
همون چند لحظه...قده یه عمر
... میشه خودش
...با باد دوست میشه
باهاش می چرخه...می رقصه...نفس میکشه
...
درناها فقط تو پاییز خیلی سانتی مانتال می شن

Tuesday, October 2, 2007

*
با یه آدم کاملا عجیب و غریب آشنا شدم
داشتیم در مورد ارتباطات و مذهب من در آوردیش صحبت میکردیم. گفت اولین درسی که یاد دادن درس خونسردی بود. مثلا تو الان دستم رو تکون بده...دستش رو تکون دادم...میگه دیدی خونسرد بودم و هیچ عکس العملی نشون ندادم
میگم اجازه بده من اون صندلی رو بیارم بکوبم تو سرت اگه هیچ عکس العملی نشون ندادی معلومه درست رو خوب یاد گرفتی

Sunday, September 30, 2007

*
من دیگه خیلی شخصیت باحالی شدم و بیزینس خودم رو دارم
...
خواب و خیال های خود رو به آدرس من ایمیل کنید
بافته شده اش رو در اسرع وقت تحویل بگیرید
خیالباف

Thursday, September 27, 2007

*
امروز به اضافه هیکلم یه گلدون هم میبرم سر کار. تصمیم گرفتم محیط کاریم رو دلچسب تر کنم
دیشب چند تا طرح به خودم ارائه دادم که الان یکیش در دست اجراست
یکیش عشقه که این چارلی احمق می گفت معجزه میکنه. فعلا تصمیم دارم عاشق رییسم بشم و دارم سخت روش کار میکنم....خوب داره جواب میده. به این بهونه همه میتینگ ها رو رفتم. گزارش ها رو نوشتم...مشق هام رو کردم. با همه مهربون شدم
ولی این خانوم منشی دیگه داره از مهربونیه من سو استفاده میکنه. اصلا این گلدون رو میبرم باسه اون که اگه امروز باز گفت پنجشنبه ت مبارک بکوبم تو سر اون یا تو سر خودم
حتما هر روز صبح قبل کار علف میکشه. چطور یه آدم نرمال هر روز صبح اینقدر خوشحال میشه؟ تو چشمهام نگاه میکنه لبخند میزنه و میگه چهارشنبه ت مبارک...اصلا مهم نیست چهارشنبه ست یا دوشنبه یا سه شنبه...اون همه شون رو دوست داره و تبریک میگه
می پرسم چه خبره که مبارکه؟ میگه مبارکه چون روز قشنگ و خوبیه . این طور نیست؟
دارم امروز یه گلدون با خودم میبرم...باید بهش ثابت کنم که یه روز خوب بدون وجود یه روز بد بی معنیه...من باید محیط کاریم رو دلچسب تر کنم

Sunday, September 23, 2007

*
یه اصل مهم
من اگه یه عادت ده ساله دارم که صد سال دیگه هم قرار نیست ترک شه پس باید بهش عادت کنم دیگه
یه اتفاق مهم
امروز به یه آدم خیلی جدی برخوردم که از دیدن من خنده ش گرفت
...
چه تازگی ها با اهمیت شدم

Saturday, September 22, 2007

*
هماهنگ می باره
صداش رو ضبط میکنم باسه محض خل بازی
می دونی اینجا که بارون میاد زمینش با من نفس می کشه
من بارون و ابر و آدمای خیس رو دوست دارم
آدما زیر بارون با احساس و دوست داشتنی تر میشن
!من هم دوست داشتنی تر میشم یه خورده...حتما همین طور هم هست!؟

Wednesday, September 5, 2007

*
دلم باسه فونتش و نقطه هاش تنگ شده بود و صداش
به روش نمی آوردم
اون همیشه نقطه هاش رو این جوری میزاره
این جوری
...
خواستم مثه خودش بنویسم...گند زدم تو نامه ش
اومدم درستش کنم خط خطی شد
گند زدم به همه چی

Monday, September 3, 2007

*
یک روز برزخی و حسرت یک قطره بارون

Friday, August 31, 2007

*
شوخی شوخی رفت
رفت که خودش رو پیدا کنه
!مگه گم شده بود؟
چرا وقتی می خوان خودشون رو پیدا کنن گم می شن؟

Wednesday, August 29, 2007

*
کار جدیدم هر روزش مثه کلاس درسه. اولین چیزی که یاد میدن درس صبر و تحمله. از اول ساعت کاری باید صبر کرد تا آخر ساعت کاری فرا برسه. شاید اگه با آدم حرف بزنن این هشت ساعت سریع تر بگذره ولی به غیر از بیل کسی دیگه با من حرف نمیزنه. بیل فقط جمعه ها میاد سر کار. یعنی از سه هفته پیش که انگشتش رو حشره گاز گرفت هر روز میره دکتر جز جمعه ها که دکترش نمی ره سر کار
امروز صبرم تموم شد. با ترس و لرز رفتم دم میز اون پسره که همیشه اخماش تو همه. خیلی آروم گفتم ببخشید!!! نیم متر پرید هوا و زهرش آب شد. پرسیدم میدونی این دور و بر ها تعمیر گاه ماشین کجاست؟!! سوال بی ربطی بود...خیلی بی ربط بود. گفت نه من اصلا نمی دونم و ماشین هم ندارم که ببرمش تعمیرگاه... پشتش رو کرد و باز خیره شد به مونیتور
تو دلم گفتم ترسوی بد اخلاق انسان گریز. شاید هم بلند گفتم که برگشت نگام کرد
کاش بیل امروز سر کار بود. اگه هیچ وقت انگشتش خوب نشه چی؟ بیل عادت داره آخر هر جمله ش بخنده...از اون خنده هایی که دلم رو آشوب میکنه. بعد منتظر میشه تا من هم بخندم...ولی من هر چی زور میزنم خنده م نمی گیره
من با خودم قرار میزارم و قول میدم که اگه فردا اومد سر کار آخر هر جمله ش حتما قاه قاه بخندم

Sunday, August 26, 2007

*
خواهر زاده م از تو کتاب قصه ش روباه رو شناسایی کرده
حیوون مورد علاقه این هفته روباهه
زبونش میگیره و تو هر جمله به جای
f*ck میگه fox
هر دفعه از خنده می میریم
خودش هم با ما غش غش میخنده
...خواهرم ول کن نیست...میگه مامان جون به این میگن روباه

Wednesday, August 15, 2007

*

از این آب طعم دارا که بیرون میفروشن
ما از شیر آبمون مجانیش رو داریم
طعم و بوش حال آدم زنده رو به هم میزنه
ولی ضد عفونی شده ست به امید خدا
انگار نقطه جوشش بالای 100 درجه ست
کلی یللی تللی کرد تا جوش اومد و چاییم پخت
چاییم مزه آب ضد عفونی نشده چاه قورباغه دار با طعم وانیل و دارچین میده
مثه جوشونده های مادربزرگه
دلم مرداب قورباغه سبز میخواد...توش یه دل سیر آواز بخونم

Sunday, August 12, 2007

*
چقدر خوشحالم که غیر از من یکی دیگه هم اینجاست
از صبح اون بالا نشسته و داره به من فکر میکنه
حتما داره به من فکر میکنه...نه؟
تو همه عکسا قده یک نقطه شد
نمی آد پایین تا با هم دوست شیم
دیشب تو خواب با دوربین رفته بودم حلبی آباد عکس بگیرم
تو یه خرابه رو یه سکو جغدی نشسته بود و کبوتری رو محکم در آغوش گرفته بود و مدام ناز و نوازش میکرد
صحنه حیرت آوری بود. نور کافی نبود و نگران فلاش دوربین بودم که حواسشون رو پرت کنه
...

Friday, August 10, 2007

*
با یه بار راست گفتن که آدم راستگو نمیشه
همون طور که با یه بار دروغ گفتن کسی دروغگو نمیشه
پس من با یه بار حماقت به خرج دادن احمق نمیشم؟
با 1000 بار چطور؟

Wednesday, August 8, 2007

*
به قول لیلا یه عالم جایزه گرفتم
این جوری نیشم تا بنا گوش بازه و ذوق مرگم

Monday, August 6, 2007

*

من خیلی کنجکاوم که زن و شوهر هندی اتاق بغلی با دو تا بچه چه جوری تو یه اتاق زندگی میکنن. فکر کنم به سختی...این اتاقا کوچیکن...من به تنهایی اگه توش حرکت کنم دماغم میخوره به دیوار. باسه همینه که تو اتاق ثابت یه جا می مونم و زیاد وول نمی خورم. چطور این چهار نفر اون تو زخم و زیلی نمیشن؟ یا دیوانه نمیشن! من که دیگه از دست این بچه های خرشون دیوانه شدم

از صبح یا صدای جیغ و گریه شون میاد یا تالاپ تولوپ توپشون که صد بار میخوره به دیوار

اون روز تا قفل انداختم دیدم دم در یکیشون وایساده توپ به دست و یواشکی بر و بر نگام میکنه...اینقدر نگاه و لب و لوچه و قیافه ش احمق و بامزه بود که از خیر سوراخ کردن توپه گذشتم. شاید هم برم یه دونه گنده ترش رو بگیرم بزارم جلو درشون که توپ دوست دارن

Thursday, August 2, 2007

*
من فقط بلد شدم از صبح که پا میشم از خودم سوال بی ربط بپرسم
اه صبح شده؟
پس همش خواب بود؟
ساعت چنده؟
باید حتما برم سر کار؟
اصلا راه نداره؟
فقط پنج دقیقه دیگه بخوابم؟
!تو رو خدا؟
من فقط شب ها یادم میفته که بشریت هم وجود داره و این همه دغدغه های فکری نباید شخصی باشه و بهتره بشری هم باشه
...
یه چیزه بی ربط غیر بشری
دیشب خواب دیدم مهران مدیری اومده خونه مون مهمونی و تو خواب جای عمه من بود. عجیبه که قدرت تشخیص زن یا مرد بودن عمه م رو نداشتم. بعد ما داشتیم تو خواب پوکر بازی میکردیم که من جر زدم. عمه م (مهران) پرسید جر زنی کردی؟ گفتم نه به جون عمه م...طفلکی چقدر هم ناراحت شد که به جونش قسم خوردم